تبلیغات |
سرگرمی - علمی
|
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت. اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد. شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است. ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید: آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟ استاد در جواب گفت: تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم. این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد. [ سه شنبه 13 دی 1390 ] [ 05:05 ب.ظ ] [ محمد مهدی صراف زاده ]
[ دیدگاه ]
[ جمعه 9 دی 1390 ] [ 10:59 ق.ظ ] [ محمد مهدی صراف زاده ]
[ نظرات ]
قراردادن نوت بوک بر روی پا در طولانی مدت سبب ایجاد سوختگی های موضعی می کند. با پیشرفتهای که در زمینه لوازم الکترونیکی و به خصوص رایانه در چند سال اخیر صورت گرفته تولید کنندگان هرچه بیشتر به سمت آسان تر کردن و جذاب تر نمودن استفاده از رایانه گام بر می دارند. یکی از نمودهای بارز آن توجه به لپ تاپ هاست که نسبت به رایانه های معمولی سبک تر، قابل حمل و کار با آنها آسان تر است و می توان به جرات گفت کاربران بیش از پیش به استفاده از آنها روی آورده اند. ادامه مطلب طبقه بندی: آیا میدانید ...، [ جمعه 9 دی 1390 ] [ 10:56 ق.ظ ] [ محمد مهدی صراف زاده ]
[ نظرات ]
نگاه ها تقریبا همه ی ما انسان ها نگاهمان به زندگی متفاوت است و نگاه هایمان بیشتر وابسته به خلق و خوی خود و تغییرات محیط و شاید هم نیازهایی است که داریم گاهی اوقات به چیزهایی توجه می کنیم که برای دیگران اصلا چیز جالب و قابل توجهی نیست. دقت کرده اید که ما وقتی چیزی را زیاد داریم یا به عبارت بهتر به آن نیازی احساس نمی کنیم توجهمان نسبت به آن کم می شود تصور کنید فردی دریک منطقه سرسبز با نعمت های فراوان خدادادی چون : درختان پهناور ، رودهای جاری و ... زندگی می کند. کسی که هر روز در این منطقه از این زیبایی ها بهره می برد کم کم برایش عادی می شود اما فردی را فرض کنید که در صحرایی خشک هر روز به دنبال آب و غذاست و وقتی این نعمت ها را یکجا می بینید مقهور قدرت و عظمت خداوند می شود آری، این طبیعت ماست چه زیبا بود اگر هر روز به داشته هایمان نیز نگاهی بیاندازیم شاید این گونه به چیز هایی که نداریم و آرزوی دیدنشان را داریم نیز برسیم بیایید نگاه های خود را زیبابین تر کنیم زیرا این گونه خودمان نیز احساس راحتی و آرامش و شادی بیشتری می کنیم این گونه است که می گوییم: «زندگی آسان تر از آن چیزی است که می اندیشم» [ چهارشنبه 16 شهریور 1390 ] [ 05:10 ب.ظ ] [ محمد مهدی صراف زاده ]
[ نظرات ]
از امروز می خوام مطالبی را با عنوان یادداشت های من براتون بذارم موضوع امروز ... شادی ها و غم ها زندگی عبارت است از تمام غم ها و شادی هایمان ، تمام داشته و نداشته هایمان ، تمام چیزهایی که ما به آن ها عشق می ورزیم و تمام چیزهایی که از آن ها متنفریم. گاهی اوقات شادیم می خواهیم دیگران را نیز شاد کنیم می خواهیم پرواز کنیم و گاهی هم فکرمان درست یاریمان نمی کند اما ... شاید راهی باشد ، راهی برای بهتر زیستن برای شاد بودن حتی برای شاد کردن نگویید سخت است با یک لبخند ساده یک محبت هر چند کوچک می توان دیگران را نیز شاد کرد. بیایید به جهانمان لبخند بزنیم می خواهم کمی قضیه را علمی کنم شاید جالب باشد بیایید لبخند هایمان را به توان برسانیم از ناراحتی هایمان جذر بگیریم در این صورت است که شادیمان بی نهایت میشود مثل این (∞). دیدید زندگی کردن و شاد بودن را می توان با همین محاسبات ساده به دست آورد . خب حالا به لبخندمان یک نقش دیگر میدهیم (باور کنید این همان لبخند ساده است که خیلی ها از خرج کردن آن صرف نظر می کنیم ) لبخند در نقش کاتالیزور!!! آره چرا که نه با یک لبخند ساده سرعت واکنش دوبرابر میشه (شایدم بیشتر) می دونم که که کاتالیزور ها نقششون در واکنش تغییر نمی کنه و همونجور می مونن ولی این کاتالیزور ما باهاشون فرق داره چون خودشم درش تغییرات خوبی ایجاد میشه. تا الان با خودتون فکر کردید خدا کلی چیز مجانی بهمون داده ولی ما خیلی کم ازش استفاده می کنیم و قدرش رو نمی دونیم سلامتی ، لبخند ، توانایی شاد کردن دیگران و ... چه عیبی داره یک بار امتحان کنیم باور کنید خرجی نداره من سعی کردم و چند بار امتحان کردم ، خب اولش سخته ولی نتایجش شما رو به تلاش بیشتر وادار می کنه با می به کنار جوی میباید بود وز غصه کنارهجوی میباید بود این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازهروی میباید بود [ شنبه 5 شهریور 1390 ] [ 09:31 ب.ظ ] [ محمد مهدی صراف زاده ]
[ نظرات ]
در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و
به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه
و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل
میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن. در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر. با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر كی باید به فكر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن ... [ شنبه 5 شهریور 1390 ] [ 03:13 ب.ظ ] [ محمد مهدی صراف زاده ]
[ نظرات ]
الهی! تا با تو آشنا شدم از خلایق جدا شدم، در جهان شیدا شدم، نهان بودم پیدا شدم.
الهی! همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غمها با یاد تو سرور است.
الهی! در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز باران رحمت مبار.
الهی! حاضری چه جویم؟ ناظری چه گویم؟ الهی! چون با تو به تو امانم،همانا دان که نومسلمانم.
الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن.
الهی! ندانم که جانی یا جان را جانی، نه اینی نه آنی، ای جان را زندگانی، حاجت ما عفو است و مهربانی.
الهی! تو غیب بودی و من عیب بودم، تو از غیب جدا شدی و من از عیب جدا شدم.
الهی! گریخته بودم، تو خواندی، ترسیده بودم، بر خوان تو نشاندی، ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به عطای خویش، اکنون می ترسم که بفریبی به عطای خویش.
الهی! از کشته ی تو خون نیاید و از سوخته ی تو دود، کشته ی تو به کشتن شاد و سوخته ی تو به سوختن خشنود. الهی! آنچه بر سر ما آید، بر سر کس نیاید، دیده ای که به نظاره ی تو آیدهرگز باز پس نیاید. الهی! نظر خود بر ما مدام کن و ما را بر داشته ی خود نام کن و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن.
الهی! اگر یک بار گویی: بنده ی من، از عرش بگذرد خنده ی من.
الهی! آتش دوری داشتی، با آتش دوزخ چکار داشتی؟
الهی! می پنداشتم که ترا شناختم، اکنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم.
الهی! به عزت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی، دریاب مرا که می توانی. طبقه بندی: حکایات، [ جمعه 4 شهریور 1390 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ محمد مهدی صراف زاده ]
[ نظرات ]
سخنان بزرگان توماس ادیسون من نمیگویم که ١٠٠٠ شکست خوردهام. من میگویم فهمیدهام ١٠٠٠ راه وجود دارد که میتواند باعث شکست شود. لئو تولستوی هر کس به فکر تغییر جهان است. اما هیچ کس به فکر تغییر خویش نیست. آبراهام لینکلن همه را باور کردن، خطرناک است. اما هیچکس را باور نکردن، خیلی خطرناک است. [ جمعه 4 شهریور 1390 ] [ 12:16 ب.ظ ] [ محمد مهدی صراف زاده ]
[ نظرات ]
شبی در خواب دیدم مرا میخوانند، راهی شدم، به دری رسیدم، به آرامی در خانه را کوبیدم. این که شما طوری زندگی میکنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر میگیرد که گویی هرگز زنده نبودهاید. منبع: http://www.s-a-r-g-a-r-m-i.mihanblog.com [ شنبه 18 تیر 1390 ] [ 05:52 ق.ظ ] [ محمد مهدی صراف زاده ]
[ نظرات ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |